like weblog
Free Web Hosting by Netfirms
Web Hosting by Netfirms | Free Domain Names by Netfirms

[Home] [Up] [گزیده] [دوستانم] [ارتباط با من] [درباره من] [گالری عکس] [وبلاگ]

 

آرشيو

مثل يک زن...

آ.فطرس

کارمينا بورانا. با صدايي به بلندي شب و آن صداي مشخص طبل در ميان بيداري ام. تنها هستم. به ظاهر البته. بين جمعيت دارم خفه مي شوم. از آن زمان که آرزو کردم، دردي بزرگ مثل شعله آتش طرف چپ سينه ام را ميسوزاند و دست چپم را بي حس ميکند. دردي لذيذ که شادمانه پذيرايش هستم. ميخواهم روزي مرا بسوزاند مثل آرزو.
  آن لحظه ديدارش، برق چشمانم پنهان نشد. ميدانستم که چيزي در من ديگرگون شده. نميدانم چه چيز "او" را به سمت من کشاند. در اتاق- کلاس-تنها بوديم. من واو. به سويم آمد و نامم را پرسيد. گفتم. به من خيره شده بود و من به او. نامش را نپرسيدم. سالها بود که ميشناختمش. حالت غريبي بود. حريصانه به آن هيات کوتاه و کوچک، آن کودکي که از او مي تراويد، مي نگريستم. خاطرم نيست چه ها گفتم اما خوب به خاطر دارم آنچه گفت را. روسري ام را برداشته بودم و موهايم را ميبستم. گفت بگذار گل سرهايت را من بزنم!!! و آن لحظه بود که دستانش را،آن دستهاي کوچک و مقدسش را، روي موهايم گذاشت و نوازشم کرد و گفت چه خوشگلي!!! 
 تمام زنگ را پيشم ماند و سر کلاسش نرفت.روي پاهايم نشاندمش و داستانکي گفتم. گفت من يه خواهر دارم که مث تو مهربونه. تو هم داداش داري؟ گفتم آره ولي مثل تو مهربون نيست!

  نميدانم اين حس درمن چه بود. مني که کودکان را چندان دوست نميداشتم. اما در آن زمان کوره گدازاني شده بودم که ذره ذره وجود او را ذوب ميکرد و در خود فرو ميکشيد. مي خواستم او را در خود فرو ببرم. ميخواستم جزيي از وجود من شود. وقتي دستان کوچکش روي موهايم بود، چشمانم را ميبستم و ميمردم. در آن چشمان شاد و سياه، چيزي بود که محتاجش بودم. شايد روزگاري چنان وجودم را لبريز کرده بود که سخاوتمندانه ميبخشيدمش اما حالا آن روح را من مي خواستم. از شدت خودخواهي هميشگي ام!
 
 با گريه و زاري از مادرش خواست که تمام بعد از ظهر با من بماند و خانه نرود که من نگذاشتم و او رفت. ديگر نديدمش تا امروز که بي تاب به سويش دويدم و مرا نشناخت!!! گفت شايد ديده باشمت! جا نخوردم، ميدانستم. مثل هميشه. آنچه در چشمهايش ديده بودم ،آنچه مشتاق و حريصش بودم، هنوز آنجا ميدرخشيد "زندگي" با تمام معنايش. در او و در چشمانش.
 
 خواستن،عاشق شدن و بعد به سادگي نخواستن و شستن ساده گرد خاطره هاي مضحک. بوسيدمش و رفتم،براي هميشه از زندگي اش بيرون. انديشيدم که زندگي تنها يک دوره است و دوره‌هاي بعدش آويخته و وابسته به اين دوره اصلي. بازگشت به کودکي به هر شکل و بهانه‌اي. شايد اين برق محکوم به مرگ است. بعد آن خوشبختي کوتاه، تمام آنان که در پي دميدن روح دوباره به اين کالبد بي جانند، خود را باز ميجويند در برق چشمان اين نورستگان پاک سرشت. مي زايند و مي زايانند. به دنبال آن گمگشته هميشه رفته، آن برق. وقتي نو آمده باشي آنقدر جاذبه هاي گونه گون شتابت مي دهد که جايي براي آويزه خاطرات خاک خورده بي مصرف نداري. نو ميخواهي. ذهنت ميجويد. آنوقت که از هر باغ گلي چيدي، انقدرکه بوي گل منزجرت کرد، دلت براي روزگاران شادي‌هاي بي مايه ميگيرد و مي آويزي به رفته‌ها. احساسات عجيبي دارم ، مثل يک زن! اين ديدار و اين جدايي در من آنچنان ژرف و سنگين باقي ماند که نوشتم تا آسوده شوم. شايد دگر به او و آنچه بر ما رفت نينديشم. به کودکي ام، کودکي اش.

 
نميدانم اين حس درمن چه بود. مني که کودکان را چندان دوست نميداشتم. اما در آن زمان کوره گدازاني شده بودم که ذره ذره وجود او را ذوب ميکرد و در خود فرو ميکشيد. مي خواستم او را در خود فرو ببرم. ميخواستم جزيي از وجود من شود. وقتي دستان کوچکش روي موهايم بود، چشمانم را ميبستم و ميمردم. در آن چشمان شاد و سياه، چيزي بود که محتاجش بودم. شايد روزگاري چنان وجودم را لبريز کرده بود که سخاوتمندانه ميبخشيدمش اما حالا آن روح را من مي خواستم. از شدت خودخواهي هميشگي ام!
  با گريه و زاري از مادرش خواست که تمام بعد از ظهر با من بماند و خانه نرود که من نگذاشتم و او رفت. ديگر نديدمش تا امروز که بي تاب به سويش دويدم و مرا نشناخت!!! گفت شايد ديده باشمت! جا نخوردم، ميدانستم. مثل هميشه. آنچه در چشمهايش ديده بودم ،آنچه مشتاق و حريصش بودم، هنوز آنجا ميدرخشيد "زندگي" با تمام معنايش. در او و در چشمانش.
  خواستن،عاشق شدن و بعد به سادگي نخواستن و شستن ساده گرد خاطره هاي مضحک. بوسيدمش و رفتم،براي هميشه از زندگي اش بيرون. انديشيدم که زندگي تنها يک دوره است و دوره‌هاي بعدش آويخته و وابسته به اين دوره اصلي. بازگشت به کودکي به هر شکل و بهانه‌اي. شايد اين برق محکوم به مرگ است. بعد آن خوشبختي کوتاه، تمام آنان که در پي دميدن روح دوباره به اين کالبد بي جانند، خود را باز ميجويند در برق چشمان اين نورستگان پاک سرشت. مي زايند و مي زايانند. به دنبال آن گمگشته هميشه رفته، آن برق. وقتي نو آمده باشي آنقدر جاذبه هاي گونه گون شتابت مي دهد که جايي براي آويزه خاطرات خاک خورده بي مصرف نداري. نو ميخواهي. ذهنت ميجويد. آنوقت که از هر باغ گلي چيدي، انقدرکه بوي گل منزجرت کرد، دلت براي روزگاران شادي‌هاي بي مايه ميگيرد و مي آويزي به رفته‌ها. احساسات عجيبي دارم ، مثل يک زن! اين ديدار و اين جدايي در من آنچنان ژرف و سنگين باقي ماند که نوشتم تا آسوده شوم. شايد دگر به او و آنچه بر ما رفت نينديشم. به کودکي ام، کودکي اش.
  اين درد با من مهربان است، چون نمي رود. دست چپم را فلج و بي حس کرده و تا ميانه سينه ام را ميسوزاند ميگدازاند. به نظرم زيباترين و شاعرانه ترين مرگ، شعله شدن در آتش است. سوختن چه معناي عميق و زيبايي ست. زيبا،درخشان، رقصان و سرکش. احساس تنهايي و بيچارگي وحشتناکي دارم. تنهايي که بين جمعيت خفه مي شود. نميدانم براي کسي که از هيچ چيز سر در نمي آورد و به تمام اين روزمرگي ها با انگشت حيرتي که توي حلقش کرده ، مات زده و دايم دور خودش مي پيچد، چه اصراري براي ماندن هست. چرا آنکه مي خواهد برود نميرود و آنکه مي خواهد بماند بايد برود.
  اين درد تمام دلخوشي منست.
  نوار کارل ارف تمام ميشود.
 در سرد‌خانه باز مي‌شود و كسي بالاي سرم مي‌ايستد .


سه قطره خون -

صادق هدايت -

 

ديروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آيا همانطوري كه ناظم وعده داد من حالا به كلي معالجه شده‌ام و هفته‌ي ديگر آزاد خواهم شد؟ آيا ناخوش بوده‌ام؟ يك سال است، در تمام اين مدت هرچه التماس مي‌كردم كاغذ و قلم مي‌خواستم به من نمي‌دادند. هميشه پيش خودم گمان مي‌كردم هرساعتي كه قلم و كاغذ به دستم بيفتد چقدر چيزها كه خواهم نوشت… ولي ديروز بدون اينكه خواسته باشم كاغذ و قلم را برايم آوردند. چيزي كه آن قدر آرزو مي كردم، چيزي كه آن قدر انتظارش را داشتم...! اما چه فايده _ از ديروز تا حالا هرچه فكر مي كنم چيزي ندارم كه بنويسم. مثل اينست كه كسي دست مرا مي‌گيرد يا بازويم بيحس مي‌شود. حالا كه دقت مي‌كنم مابين خطهاي درهم و برهمي كه روي كاغذ كشيده‌ام تنها چيزي كه خوانده مي‌شود اينست: «سه قطره خون

***

« آسمان لاجوردي، باغچه‌ي سبز و گل‌هاي روي تپه باز شده، نسيم آرامي بوي گلها را تا اينجا مي‌آورد. ولي چه فايده؟ من ديگر از چيزي نمي‌توانم كيف بكنم، همه اين‌ها براي شاعرها و بچه‌ها و كساني‌كه تا آخر عمرشان بچه مي‌مانند خوبست _ يك سال است كه اينجا هستم، شب‌ها تا صبح از صداي گربه بيدارم، اين ناله هاي ترسناك، اين حنجره‌ي خراشيده كه جانم را به لب رسانيده، صبح هم هنوز چشممان باز نشده كه انژكسيون بي كردار...! چه روزهاي دراز و ساعت‌هاي ترسناكي كه اينجا گذرانيده‌ام، با پيراهن و شلوار زرد روزهاي تابستان در زيرزمين دور هم جمع مي‌شويم و در زمستان كنار باغچه جلو آفتاب مي نشينيم، يك سال است كه ميان اين مردمان عجيب و غريب زندگي مي‌كنم. هيچ وجه اشتراكي بين ما نيست، من از زمين تا آسمان با آنها فرق دارم - ولي ناله‌ها، سكوت‌ها، فحش‌ها، گريه‌ها و خنده‌هاي اين آدم‌ها هميشه خواب مرا پراز كابوس خواهد كرد.

***

« هنوز يكساعت ديگر مانده تا شاممان را بخوريم، از همان خوراكهاي چاپي: آش ماست، شير برنج، چلو، نان و پنير، آنهم بقدر بخور ونمير، - حسن همه‌ي آرزويش اينست يك ديگ اشكنه را با چهار تا نان سنگك بخورد، وقت مرخصي او كه برسد عوض كاغذ و قلم بايد برايش ديگ اشكنه بياورند. او هم يكي از آدم‌هاي خوشبخت اينجاست، با آن قد كوتاه، خنده‌ي احمقانه، گردن كلفت، سر طاس و دستهاي كمخته بسته براي ناوه كشي آفريده شده، همة ذرات تنش گواهي مي‌دهند و آن نگاه احمقانه او هم جار ميزند كه براي ناوه كشي آفريده شده. اگر محمدعلي آنجا سر ناهار و شام نمي‌ايستاد حسن همه‌ي ماها را به خدا رسانيده بود، ولي خود محمد علي هم مثل مردمان اين دنياست، چون اينجا را هرچه مي‌خواهند بگويند ولي يك دنياي ديگرست وراي دنياي مردمان معمولي. يك دكتر داريم كه قدرتي خدا چيزي سرش نمي شود، من اگر به جاي او بودم يك شب توي شام همه زهر مي‌ريختم مي‌دادم بخورند، آنوقت صبح توي باغ مي‌ايستادم دستم را به كمر ميزدم، مرده‌ها را كه مي‌بردند تماشا مي‌كردم _ اول كه مرا اينجا آوردند همين وسواس را داشتم كه مبادا به من زهر بخورانند، دست به شام و ناهار نمي‌زدم تا اينكه محمد علي از آن مي‌چشيد آنوقت مي‌خوردم، شب‌ها هراسان از خواب مي‌پريدم، به خيالم كه آمده‌اند مرا بكشند. همه‌ي اين‌ها چقدر دور و محو شده …! هميشه همان آدم‌ها، همان خوراك‌ها ، همان اطاق آبي كه تا كمركش آن كبود است.« دو ماه پيش بود يك ديوانه را در آن زندان پائين حياط انداخته بودند، با تيله شكسته شكم خودش را
 پاره كرد، روده‌هايش را بيرون كشيده بود با آن‌ها بازي مي كرد. مي‌گفتند او قصاب بوده، به شكم پاره كردن عادت داشته. اما آن يكي ديگر كه با ناخن چشم خودش را تركانيده بود، دست‌هايش را از پشت بسته بودند. فرياد مي‌كشيد و خون به چشمش خشك شده بود. من مي‌دانم همه‌ي اين‌ها زير سر ناظم است:

« مردمان اين‌جا همه هم اين‌طور نيستند. خيلي از آنها اگر معالجه بشوند و مرخص بشوند، بدبخت خواهند شد. مثلا" اين صغرا سلطان كه در زنانه است، دو سه بار مي‌خواست بگريزد، او را گرفتند. پيرزن است اما صورتش را گچ ديوار مي‌مالد و گل شمعداني هم سرخابش است. خودش را دختر چهارده ساله مي‌داند، اگر معالجه بشود و در آينه نگاه بكند سكته خواهد كرد، بدتر از همه تقي خودمان است كه مي‌خواست دنيا را زير و رو بكند و با آنكه عقيده اش اينست كه زن باعث بدبختي مردم شده و براي اصلاح دنيا هر چه زن است بايد كشت، عاشق همين صغرا سلطان شده بود.

« همه‌ي اين‌ها زير سر ناظم خودمان است. او دست تمام ديوانه‌ها را از پشت بسته، هميشه با آن دماغ بزرگ و چشم‌هاي كوچك به شكل وافوري‌ها ته باغ زير درخت كاج قدم مي‌زند. گاهي خم مي شود پائين درخت را نگاه
مي‌كند، هر كه او را ببيند مي‌گويد چه آدم بي‌آزار بيچاره‌اي كه گير يكدسته ديوانه افتاده. اما من او را مي‌شناسم. من ميدانم آنجا زير درخت سه قطره خون روي زمين چكيده. يك قفس جلو پنجره‌اش آويزان است، قفس خالي است، چون گربه قناريش را گرفت، ولي او قفس را گذاشته تا گربه‌ها به هواي قفس بيايند و آنها را بكشد.

« ديروز بود دنبال يك گربه‌ي گل باقالي كرد: همينكه حيوان از درخت كاج جلو پنجره‌اش بالا رفت، به قراول دم در گفت حيوان را با تير بزند. اين سه قطره خون مال گربه است، ولي از خودش كه بپرسند مي‌گويد مال مرغ حق است.

« از همه‌ي اينها غريب‌تر رفيق و همسايه‌ام عباس است، دو هفته نيست كه او را آورده‌اند، با من خيلي گرم گرفته، خودش را پيغمبر و شاعر مي‌داند. مي‌گويد كه هر كاري، به خصوص پيغمبري، بسته به بخت و طالع است.
هر كسي پيشانيش بلند باشد، اگر چيزي هم بارش نباشد، كارش مي گيرد و اگر علامه‌ي دهر باشد و پيشاني نداشته باشد به روز او مي‌افتد. عباس خودش را تارزن ماهر هم ميداند. روي يك تخته سيم كشيده به خيال خودش تار درست كرده و يك شعر هم گفته كه روزي هشت بار برايم مي‌خواند. گويا براي همين شعر او را به اينجا آورده‌اند، شعر يا تصنيف غريبي گفته :

« دريغا كه بار دگر شام شد،
« سراپاي گيتي سيه فام شد،
« همه خلق را گاه آرام شد،
« مگر من، كه رنج و غمم شد فزون.

« جهان را نباشد خوشي در مزاج،
« بجز مرگ نبود غمم را علاج،
« وليكن در آن گوشه در پاي كاج،
« چكيده‌ست بر خاك سه قطره خون »

ديروز بود در باغ قدم مي‌زديم. عباس همين شعر را مي‌خواند، يك زن و يك مرد و يك دختر جوان به ديدن او آمدند. تا حالا پنج مرتبه است كه مي‌آيند. من آن‌ها را ديده بودم و مي‌شناختم، دختر جوان يكدسته گل آورده بود. آن دختر به من ميخنديد، پيدا بود كه مرا دوست دارد، اصلا به هواي من آمده بود، صورت آبله‌روي عباس كه قشنگ نيست، اما آن زن كه با دكتر حرف مي‌زد من ديدم عباس دختر جوان را كنار كشيد و ماچ كرد.

«تا كنون نه كسي به ديدن من آمده و نه برايم گل آورده‌اند، يك سال است. آخرين بار سياوش بود كه به ديدنم آمد، سياوش بهترين رفيق من بود. ما با هم همسايه بوديم، هر روز با هم به دارالفنون مي‌رفتيم و با هم بر مي‌گشتيم و درس‌هايمان را با هم مذاكره مي‌كرديم و در موقع تفريح من به سياوش تار مشق مي‌دادم. رخساره دختر عموي سياوش هم كه نامزد من بود اغلب در مجلس ما مي آمد. سياوش خيال داشت خواهر رخساره را بگيرد. اتفاقا" يك ماه پيش از عقدكنانش زد و سياوش ناخوش شد. من دو سه بار به احوال‌پرسيش رفتم ولي گفتند كه حكيم قدغن كرده كه با او حرف بزنند. هر چه اصرار كردم همين جواب را دادند. من هم پاپي نشدم.

«خوب يادم است، نزديك امتحان بود، يك روز غروب كه به خانه برگشتم، كتاب‌هايم را با چند تا جزوه‌ي مدرسه روي ميز ريختم همين كه آمدم لباسم را عوض بكنم صداي خالي شدن تير آمد. صداي آن بقدري نزديك بود كه مرا متوحش كرد، چون خانه‌ي ما پشت خندق بود و شنيده بودم كه در نزديكي ما دزد زده است. ششلول را از توي كشو ميز برداشتم و آمدم در حياط ، گوش بزنگ ايستادم، بعد از پلكان روي بام رفتم ولي چيزي به نظرم نرسيد. وقتي كه برمي‌گشتم از آن بالا در خانه‌ي سياوش نگاه كردم، ديدم سياوش با پيراهن و زير شلواري ميان حياط ايستاده. من با تعجب گفتم :
«سياوش تو هستي؟»
او مرا شناخت و گفت:
«بيا تو كسي خانه مان نيست.»
«صداي تير را شنيدي؟»
« انگشت به لبش گذاشت و با سرش اشاره كرد كه بيا، و من با شتاب پائين رفتم و در خانه‌شان را زدم. خودش آمد در را روي من باز كرد. همين طور كه سرش پائين بود و به زمين خيره نگاه ميكرد پرسيد:
«تو چرا به ديدن من نيامدي؟»
«من دو سه بار به احوال پرسيت آمدم ولي گفتند كه دكتر اجازه نمي‌دهد.»
«گمان مي‌كنند كه من ناخوشم، ولي اشتباه ميكنند.»
دوباره پرسيدم:
«اين صداي تير را شنيدي؟»
« بدون اينكه جواب بدهد، دست مرا گرفت و برد پاي درخت كاج و چيزي را نشان داد. من از نزديك نگاه كردم، سه چكه خون تازه روي زمين چكيده بود.

« بعد مرا برد در اطاق خودش، همه‌ي درها را بست، روي صندلي نشستم، چراغ را روشن كرد و آمد روي صندلي مقابل من كنار ميز نشست. اطاق او ساده، آبي رنگ و كمركش ديوار كبود بود. كنار اطاق يك تار گذاشته بود. چند جلد كتاب و جزوه‌ي مدرسه هم روي ميز ريخته بود. بعد سياوش دست كرد از كشو ميز يك ششلول درآورد بمن نشان داد. از آن ششلول هاي قديمي دسته صدفي بود، آن را در جيب شلوارش گذاشت و گفت:
« من يك گربه‌ي ماده داشتم، اسمش نازي بود. شايد آن را ديده بودي، از اين گربه‌هاي معمولي گل باقالي بود. با دو تا چشم درشت مثل چشم‌هاي سرمه كشيده. روي پشتش نقش و نگارهاي مرتب بود مثل اينكه روي كاغذ آب خشك كن فولادي جوهر ريخته باشند و بعد آن را از ميان تا كرده باشند. روزها كه از مدرسه برمي‌گشتم نازي جلو مي‌دويد، ميو ميو مي‌كرد، خودش را به من مي‌ماليد، وقتي كه مي‌نشستم از سر و كولم بالا مي رفت، پوزه‌اش را به صورتم مي‌زد، با زبان زبرش پيشانيم را مي‌ليسيد و اصرار داشت كه او را ببوسم. گويا گربه‌ي ماده مكارتر و مهربان‌تر و حساس‌تر از گربه‌ي نر است. نازي از من گذشته با آشپز ميانه اش از همه بهتر بود، چون خوراك‌ها از پيش او در مي‌آمد، ولي از گيس سفيدخانه، كه كيابيا بود و نماز مي‌خواند و از موي گربه پرهيز مي‌كرد، دوري مي‌جست. لابد نازي پيش خودش خيال مي‌كرد كه آدم‌ها زرنگ‌تر از گربه‌ها هستند و همه‌ي خوراكي‌هاي خوشمزه و جاهاي گرم و نرم را براي خودشان احتكار كرده‌اند و گربه‌ها بايد آنقدر چاپلوسي بكنند و تملق بگويند تا بتوانند با آنها شركت بكنند.

« تنها وقتي احساسات طبيعي نازي بيدار مي‌شد و بجوش مي آمد كه سر خروس خونالودي به چنگش مي‌افتاد و او را به يك جانور درنده تبديل مي‌كرد. چشم‌هاي او درشت‌تر مي‌شد و برق مي‌زد، چنگال‌هايش از توي غلاف در مي‌آمد و هر كس را كه به او نزديك ميشد با خرخرهاي طولاني تهديد مي كرد. بعد، مثل چيزي كه خودش را فريب بدهد، بازي در مي‌آورد. چون با همه‌ي قوه‌ي تصور خودش كله‌ي خروس را جانور زنده گمان مي كرد، دست زير آن مي‌زد، براق مي‌شد، خودش را پنهان مي‌كرد، در كمين مي‌نشست، دوباره حمله مي كرد و تمام زبردستي و چالاكي نژاد خودش را با جست و خيز و جنگ و گريزهاي پي در پي آشكار مي‌نمود. بعد از آنكه از نمايش خسته مي‌شد، كله‌ي خونالود را با اشتهاي هر چه تمامتر مي‌خورد و تا چند دقيقه بعد دنبال باقي آن مي‌گشت و تا يكي دو ساعت تمدن مصنوعي خود را فراموش مي كرد، نه نزديك كسي مي آمد، نه ناز مي‌كرد و نه تملق مي‌گفت.

« در همان حالي كه نازي اظهار دوستي مي‌كرد، وحشي و تودار بود و اسرار زندگي خودش را فاش نمي‌كرد، خانه‌ي ما را مال خودش مي‌دانست، و اگر گربه‌ي غريبه گذارش به آنجا مي‌افتاد، بخصوص اگر ماده بود مدتها صداي فيف، تغير و ناله‌هاي دنباله‌دار شنيده مي‌شد.

« صدايي كه نازي براي خبر كردن ناهار مي‌داد با صداي موقع لوس شدنش فرق داشت . نعره‌اي كه از گرسنگي مي‌كشيد با فريادهايي كه در كشمكش‌ها مي‌زد و مرنو مرنوي كه موقع مستيش راه مي‌انداخت همه با هم توفير داشت. و آهنگ آنها تغيير مي‌كرد: اولي فرياد جگرخراش، دومي فرياد از روي بغض و كينه، سومي يك ناله‌ي دردناك بود كه از روي احتياج طبيعت مي‌كشيد، تا بسوي جفت خودش برود. ولي نگاه‌هاي نازي از همه چيز پرمعني‌تر بود و گاهي احساسات آدمي را نشان مي‌داد، بطوري كه انسان بي اختيار از خودش مي‌پرسيد: در پس اين كله‌ي پشم‌آلود، پشت اين چشم‌هاي سبز مرموز چه فكرهايي و چه احساساتي موج مي‌زند!« « پارسال بهار بود كه آن پيش‌آمد هولناك رخ داد. مي‌داني در اين موسم همه‌ي جانوران مست مي‌شوند و به تك و دو مي‌افتند، مثل اينست كه باد بهاري يك شور ديوانگي در همه‌ي جنبندگان ميدمد. نازي ما هم براي اولين بار شور عشق به كله‌اش زد و با لرزه اي كه همه‌ي تن او را به تكان مي‌انداخت، ناله‌هاي غم‌انگيز مي‌كشيد. گربه‌هاي نر ناله‌هايش را شنيدند و از اطراف او را استقبال كردند. پس از جنگ‌ها و كشمكش‌ها نازي يكي از آن‌ها را كه از همه پرزورتر و صدايش رساتر بود به همسري خودش انتخاب كرد. در عشق ورزي جانوران بوي مخصوص آن‌ها خيلي اهميت دارد براي همين است كه گربه‌هاي لوس خانگي و پاكيزه در نزد ماده‌ي خودشان جلوه‌اي ندارند. برعكس گربه‌هاي روي تيغه‌ي ديوارها، گربه هاي دزد لاغر ولگرد و گرسنه كه پوست آنها بوي اصلي نژادشان را مي‌دهد طرف توجه ماده‌ي خودشان هستند. روزها و به خصوص تمام شب را نازي و جفتش عشق خودشان را به آواز بلند مي‌خواندند. تن نرم و نازك نازي كش و واكش مي‌آمد، در صورتيكه تن ديگري مانند كمان خميده مي‌شد و ناله هاي شادي مي‌كردند. تا سفيده‌ي صبح اين كار مداومت داشت. آن وقت نازي با موهاي ژوليده ، خسته و كوفته اما خوشبخت وارد اطاق مي‌شد.

« شب‌ها از دست عشقبازي نازي خوابم نميبرد، آخرش از جا در رفتم، يك روز جلو همين پنجره كار مي‌كردم. عاشق و معشوق را ديدم كه در باغچه مي‌خراميدند. من با همين ششلول كه ديدي، در سه قدمي نشان رفتم. ششلول خالي شد و گلوله به جفت نازي گرفت. گويا كمرش شكست، يك جست بلند برداشت و بدون اينكه صدا بدهد يا ناله بكشد از دالان گريخت و جلو چينه‌ي ديوار باغ افتاد و مرد.

« تمام خط سير او لكه‌هاي خون چكيده بود. نازي مدتي دنبال او گشت تا رد پايش را پيدا كرد، خونش را بوييده و راست سر كشته‌ي او رفت. دو شب و دو روز پاي مرده‌ي او كشيك داد. گاهي با دستش او را لمس مي‌كرد، مثل اينكه به او مي‌گفت: «بيدار شو، اول بهار است. چرا هنگام عشقبازي خوابيدي، چرا تكان نمي‌خوري؟ پاشو ، پاشو!» چون نازي مردن سرش نمي‌شد و نمي‌دانست كه عاشقش مرده است.
« فرداي آن روز نازي با نعش جفتش گم شد. هرجا را گشتم، از هر كس سراغ او را گرفتم بيهوده بود. آيا نازي از من قهر كرد، آيا مرد، آيا پي عشقبازي خودش رفت، پس مرده‌ي آن ديگري چه شد؟
يكشب صداي مرنو مرنو همان گربه‌ي نر را شنيدم، تا صبح ونگ زد، شب بعد هم به همچنين، ولي صبح صدايش مي‌بريد. شب سوم باز ششلول را برداشتم و سر هوائي به همين درخت كاج جلو پنجره ام خالي كردم. چون برق چشم‌هايش در تاريكي پيدا بود ناله‌ي طويلي كشيد و صدايش بريد. صبح پايين درخت سه قطره خون چكيده بود. از آن شب تا حالا هر شب مي‌آيد و با همان صدا ناله مي‌كشد. آن‌هاي ديگر خوابشان سنگين است نمي‌شنوند. هر چه به آنها مي‌گويم به من ميخندند ولي من مي‌دانم، مطمئنم كه اين صداي همان گربه است كه كشته‌ام. از آن شب تاكنون خواب به چشمم نيامده، هرجا مي‌روم، هر اطاقي مي‌خوابم، تمام شب اين گربه‌ي بي‌انصاف با حنجره‌ي ترسناكش ناله مي‌كشد و جفت خودش را صدا مي‌زند.

امروز كه خانه خلوت بود آمدم همانجاييكه گربه هر شب مي‌نشيند و فرياد مي‌زند نشانه رفتم، چون از برق چشم‌هايش در تاريكي مي‌دانستم كه كجا مي‌نشيند. تير كه خالي شد صداي ناله‌ي گربه را شنيدم و سه قطره خون از آن بالا چكيد. تو كه به چشم خودت ديدي، تو كه شاهد من هستي؟

« در اين وقت در اطاق باز شد رخساره و مادرش وارد شدند.

رخساره يكدسته گل در دست داشت. من بلند شدم سلام كردم ولي سياوش با لبخند گفت:

«البته آقاي ميرزا احمد خان را شما بهتر از من مي‌شناسيد، لازم به معرفي نيست، ايشان شهادت مي‌دهند كه سه قطره خون را به چشم خودشان در پاي درخت كاج ديده‌اند.

«بله من ديده ام.»


 


پنج شنبه سوم بهمن ماه (New)          هوا داشت تاريک می شد آخه می دونيد که زمستونا هوا زود تاريک می شه .اکرم دست آرزوی کوچکش رو گرفته بود و تند تند راه می رفت .بيچاره آرزوی کوچولو مجبور بود خيلی خيلی تند راه بره تا به مامانش برسه . يه جورائی حالتش مثل دويدن می موند. اکرم امروز بالاخره بعد از يک ماه بی پولی ، پول لباسی عروسی رو که برای يه مغازه دوخته بود گرفته بود و قصد داشت امشب به بچه هاش يه غذای مفصل بده . ياد گذشته های افتاد زمستون که می شد همه کنار بخاری می نشستند و منتظر مجيد می موندند تا مجيد بياد خونه با يه پاکت ميوه و دو تا نون سنگک خاشخاشی بزرگ . اکرم هميشه از زندگی کردن با مجيد راضی بود . هيچ وقت هم ناشکری نکرده بود. وقتی اميد بدنيا اومد آرزو چهار سالش شده بود. با اومدن اميد ديگه بچه هاشون هم جفت شده بودند و زندگی داشت خوب پيش می رفت . تا اون روزی که يکی از همکارهای مجيد با چشم های پر از اشک اومد دم خونه و خبر اورد که مجيد از روی داربست افتاده و توی بيمارستان بستری شده . بعد از چند روز تشخيص پزشکی اين بود که: مجيد صابری به علت پرت شدن از ارتفاع دچار قطع نخاع شده است ... . اين خبر و اون وضع مجيد زندگی اونا رو دگرگون کرد . دوران بد شروع شد . آرزو يه خورده دست مامان رو کشيد و گفت مامان تو رو خدا يه کم يواش تر برو من نمی تونم اين قدر تند دنبالت راه بيام . اکرم دلش سوخت . و گفت عزيزم اميد توی خونه تنهاست الان می ترسه ها . و دوباره تند شروع به راه رفتن کرد. يادش اومد مجيد دو سال بيشتر نتونست دوام بياره . نتونست تو خونه بشينه و بدبخت شدن بچه هاشو ببينه . برای همين هم يه که اکرم خونه نبود به يه وسيله ای از خونه زده بود بيرون و ديگه اکرم و همکارای سابقش ازش خبر نداشتند. اکرم يه بار ديگه دستش کرد توی کيفش تا مطمئن بشه که پولی رو گرفته توی کيفش هست . دستش به ته کيف رسيد چيزی پيدا نکرد . سر جاش خشکش زد . آخه يعنی چی؟ تا خونه فقط يه کوچه ديگه راه باقی مونده بود . اون همين چند دقيقه قبل از بودن پولها مطمئن شده بود .. اما حالا؟؟ پشت سرشو نگاه کرد . می خواست ببينه چيزی روی زمين نيفتاده باشه. اما هيچی نبود . هيچ . از همون راهی که اومده بود برگشت. دو سه تا خيابون پايين تر دو تا مرد با هم صحبت می کردند . اکرم پيش خودش گفت : شايد اين ها پول من رو پيدا کرده باشند ؟ شايد؟؟ جلو رفت و از يکی از اون مردها پرسيد . ببخشيد آقا شما يه مقدار پول اين جا پيدا نکرديد ؟ توی اين کوچه؟ من امروز بعد از يک ماه حقوق گرفته بودم ؟ يکی از مردها حسن آقا بود . از همکارهای سابق مجيد . اکرم اونو نمی شناخت اما حسن آقا يه روز که رفته بود عيادت مجيد توی بيمارستان اونجا اکرم و دو تا بچه هاشو ديده بود. رو کرد به اکرم و گفت: آبجی حالا پولها چقدر بوده ؟ اکرم پرسيد: شما پيداش کرديد؟ حسن آقا گفت :آبجی شما يه نشونی بده ؟ اکرم فوری گفت بيست هزار تومن. همه اش هم هزار تومنی بود . حسن آقا يه لبخندی زد ، دستشو کرد توی جيبش و بيست هزار تومن رو در اورد و داد به اکرم . برقی توی چشمهای اکرم درخشيد. نمی دونست چی بايد بگه؟ حسابی تشکر کرد و راه افتاد به طرف خونه وقتی رسيد . اميد مثل هميشه رفت سراغ کيف مامانش تا ببينه مامان براش چی خريده ؟ هر چی گشت چيزی پيدا نکرد برای همين هم کيف رو وارونه کرد و همه چيزاش ريخت . اکرم نگاهش افتاد به اميد و می خواست دعواش کنه ، اما وقتی چشمش به هزار تومنی هائی که از کيف ريخته بيرون افتاد ديگه يادش رفت که اميد رو دعوا کنه. فقط يه نگاهی به دستش کرد که توش بيست تا هزار تومنی بود و يه نگاهی هم به کيفش کرد که بيست تا هزار تومنی هم از اون ريخته بود بيرون ..  


دوشنبه دوم دی ماه              به خودت طعنه می زنی :«اين هم می گذرد . مگر تو کم از اين چيزها ديده ای . همان سرگرمی های نوجوانان پسندانه ، همان دل و دلدادگی های موسمی ، تو ديگر عاقل شده ای، فريب نمی خوری ،دنيا را می شناسی ،می دانی که اين هم بگذرد...پس به لاک خودت برگرد . برو به همان نگاه ريشخند آميزت به دنيا ،به همان زندگی ،به همان سرمای رخوت آميز ياس و پوچی و بی تفاوتی . تو بهتر می دانی که نبايد نزديک شد ، نبايد درگير شد ، می دانی اگر جلو بروی ، سيلاب تو را با خود می برد... می دانی سالها بايد بگذرد ، بهار که برود و زمستان بيايد ، همه چيز از يادت خواهد رفت ...»  اما می دانم اگر اين پاييژ هم بگذرد ، بهار که برود و زمستان که برسد ، در انتهای کوره راه عمر ، وقتی چشمهايم را می بندم تا زندگی ام را به ريشخند بگيرم ، در معدود تصاوير يادگاری از اين زندگی ، تصوير آن دو چشم ، آن دو چشم سياه رهايم نخواهندکرد (مطلب ايليا "مجله چلچراغ ")


چهارشنبه بيست آذر ماه      اين داستان رو امير چند روز پيش نوشته ولی امروز به من داد تا  upload کنم . مرسی ازش و بازم منتظر بقيه اش هستم ....         توی يه باغ پر درخت چند تا پرنده بودن که با همديگه اصولی رفاقت داشتن . اونا دلاشون با هم يکی شده بود آخه چند سالی از رفاقت اونا می گذشت . اونا خيلی سال قبل همديگه رو پيدا کرده بودن. با هم عهد بسته بودن از هم جدا نشن. توی اين جمع يه کلاغی بود . کلاغه همش سرو صدا می کرد ، شلوغ می کرد .، حرف تو دهنش نمی موند . اما ساده بود ... همه رو مثل خودش می ديد. يکرنگ ، سياه سياه ... . يه روز چند تا مرغ عشق اومدن تو باغ چرخی بزنن و برن . ولی پابند شدن ، موندن و اومدن تو جمع چند تا پرنده . پرنده ها چند سالی بود که می خواستن يه Bird Party بگيرن و خوش باشن. يکی از
مرغ عشق ها گفت : من يه لونه خالی دارم روی يه تک درخت وسط يه بيابون ، اونجا دنج دنجه . خلاصه اونا رفتن و بساط مهمونيشون و رو کردن . مهمونا کم کم اومدن و بزمی يه راه افتاد . همه گرمه گرم بودن که يه دفعه يه قناری که صدای بزن بکوب رو شنيده بود اومد. کلاغه داشت حال می کرد واسه خودش ، که يه دفعه نگاه قناری افتاد تو چش کلاغه. کلاغه وقتی شب رفت تو جاش بخوابه ، هرچی چشاشو بست ، قناريه اومد جلوی چشاش .يه حسی داشت . هر بار که قناری رو می ديد حسه بيشتر می شد . قناری هم همش می اومد نزديک کلاغه پرواز می کرد . کلاغه و قناری با هم حرف زدن ، ساعتها و روزها ... ديگه با هم دوست شده بودن آخه .. يه روز قناری به کلاغه گفته بود که من تو دنيا دوستی ندارم . با خيلی ها سلام عيلک دارم اما دوست نيستم . فقط دو تا دوست دارم . يکی ماه ، يکی ديگه هم توئی. اون روز برای کلاغه خيلی بود . يه نيگا به قناری کرد و پيش خودش گفت: چه خوب ، قناری هم يه رنگه ، زردِ زرد.... توی اين باغ پرنده زياد بود، يه روز که قناری داشت تو باغ اين ور و اون ور می رفت چشمش افتاد به يه طوطی . تازه چيزائی که کلاغه نداشت به چشش اومد . طوطی رنگارنگ بود .خودش يه رنگ ، بالش يه رنگ ، دمش يه رنگ ، نوکش يه رنگ . ديگه هر چی به کلاغه نگاه می کرد ، طوطی بيشتر به نظرش جالب می اومد . کم کم رابطه اش رو با کلاغه کم کرد . ديگه اون برق تو چشاش نبود ، يه روز هم آب پاکی رو ريخت رو بال کلاغه و خلاص... کلاغه تازه فهميد رنگ و چند رنگی يعنی چی؟؟ کلاغه خيلی دلش به حال طوطی می سوخت . آخه تو اون باغ ، قرقاول ، طاووس و هزار تا پرنده رنگين تر از طوطی هم بود.


سه شنبه نوزدهم آذر ماه          سر چهارراه خيلی شلوغ بود ، اين موقع ظهر که می شد هميشه همينطور بود . ناگهان يه موتوری کيف سامسونت يه دانشجو رو قاپ زد . دانشجو دنبال موتور می دويد و فرياد می زد به خدا فقط جزوه و کتاب توشه . فقط جزوه و کتاب . پنج دقيقه بعد دوباره چهارراه مثل هميشه شلوغ بود.


شنبه شانزدهم آذر ماه            يه کم لای پنجره رو باز کرد . نه اونقدر که اتاق سرد بشه . روی تختش دراز کشيد . يه نخ سيگار از پاکت سيگاری که روی ميز کنار تخت بود برداشت و توی همين حالت دنبال فندکش گشت ؟! انگار روی ميز نبود. آهان يادش اومد؛وقتی داشت تلفنی با مامانش حرف می زد اون رو کنار تلفن گذاشته بود. دوباره مامان تلفن زده بود و می خواست احوالش رو بپرسه . البته بيشتر موقعهايی که مامان پشت سر هم زنگ می زد تا حالش رو بپرسه يه دليل داشت ، اون هم اينکه دوباره يکی از همسايه های اون شهر کوچيک اومده بودن خواستگاری اون ؛ برای همين مادر تند تند تلفن رو برمی داشت و تلفن می زد به دخترش که خانمم پاشو بيا اينجا چی چی خانم اومده برای پسرش خواستگاريت و اون هم هميشه قضيه درس و دانشگاه رو پيش می کشيد که هنوز درس دارم و تا درسم تموم نشه قصد ازدواج ندارم.. يه قصه قديمی و کهنه . يهو بوی بارون که می خورد روی آجرهای کف حياط قديمی اومد تو
اتاق . کتايون عاشق اين بو بود؛ اون رو به ياد خاطرات شهر کوچيک خودشون می انداخت . اون روزها که هنوز بچه بود . هنوز نمی دونست جايی بزرگتر از شهرشون هم وجود داره. صدای در کتری که روی چراغ علاالدين هی بالا و پايين می پريدحواسشو پرت کرد . رفت توی آشپزخونه يه خورده چای خشک رو ريخت توی قوری و آورد توی اتاقش ، يه کم آب جوش ريخت توش؛ به اندازه يه نفر آخه امشب هم خونه ايش رفته بود پارتی ، به اون هم گفته
بود بيا اما کتی اصلا'' حوصله نداشت. حوصله اون همه دختر پسرهای جورواجورو. چايي رو که گذاشت رفت دم پنجره عجب بارونی می باريد يه خورده ديگه لای پنجره رو باز کرد . بادی که می اومد قطرات بارون رو به صورتش می زد . کتی چشم هاشو بست و بياد گذشته ها افتاد . موقعی که می خواست از شهر کوچيک بياد به تهرون سيف الله هنوز دوسش داشت کتی هم سيف الله رو دوست داشت . با هم همسايه ديوار به ديوار بودند .اونها شب آخر با هم بالای پشت بوم قرار گذاشتند .همديگه رو که ديدن بارون می باريد بازهم بوی بارون که روی آجرهای کف حياط قديمی می خورد به زمين. تا به حال به همديگه دست هم نزده بودن . آخه اونجا شهر کوچيکی بود و اين مسائل گناه سنگينی محسوب می شد . اما انگار يه چيزی به کتی می گفت
ديگه سيف الله را نميبينه.. برای همين چشمهاش رو بست و لب سيف الله رو از ته دل بوسيد. و کلی توی بغل اون گريه کرد . وقتی اومد به تهرون هنوز چادر سرش می کرد بعد از يه سال مانتو پوشيد و روسری سرش کرد. سال بعد هم مانتوش رو يه خورده کوتاه کرد، يه دوسالی هم بود که يکی در ميون سيگار ميکشيد . امشب از اون فرصت ها بود که کم پيش می اومد آخه صاحب خونه که يه پيرزن مسن بود به اسم شمسی خانم امروز با نوه اش که اومده بود دنبالش رفته بودن عروسی يکی ازدوستای نوه اش .نوه اش پسر دوست داشتنی بود يه کسی مثل سيف الله بزرگ شده تهرون دانشجوی سال آخر معماری.با کلی دوستای خوب که به ياد مادربزرگش بودن و اون رو برای عروسيشون دعوت کرده بودن  ياد شهر کوچيک افتاد ، فکرش رو کرد اگه يه دختر توی شهر کوچيک سيگار می کشيد احتمالا'' مرتد و از خدا بيخبر شناخته می شد. خنده اش گرفت. فکر اينکه سيف الله هنوز عاشقش باشه... آخه مامان می گفت :هنوز عروسی نکرده ؟؟ دوست داشت سيف الله با يه دختر خوب عروسی کنه با يکی از همون ها که توی شهر کوچيک هستند. اونا اکثرا'' دخترهای خونه داری بودن که خوب بلد بودند کهنه بچه بشورن و هر چی
شوهرشون می گه گوش کنن . اما کتی اينجا عوض شده بود .کتی اينجا صبح تا شب دنبال کار اين ور و اون ور بود . اون برای اينکه بتونه خوب توی اين شهر بزرگ خرج کنه بايد صبح تا شب می دويد . و از صبح تا شب هزار تا دروغ بزرگ و کوچيک بگه ، اون ديگه با اون دختر صاف و ساده ايي که بغل سيف الله گريه کرده بود فرق کرده بود. نمی تونست در حالی که خندش نگيره تو چشم سيف الله نگاه کنه و بگه دوست دارم !!! اون عوض شده بود .... اما بارون همون بارون اون سالها بود با همون بو و همون صفا...


پنج شنبه چهاردهم آذر ماه  غزاله در حالي که جزوه هاشو جمع مي کرد از روي صندلي بلند شد . درس استاد تموم شده بود و داشت از کلاس مي رفت بيرون و طبق معمول چند نفري هم کتاب و جزوه به دست دنبالش مي دويدند. ناديا بهش گفت : غزاله امروز صبر کن تا با هم بريم خونه. غزاله دانشجوي ساکت اين کلاس بود و تقريبا'' به جز ناديا با کسي حرف نمي زد . ناديا رو هم از دوران دبيرستان مي شناخت وگرنه... شايد با اون هم زياد گرم نمي گرفت . وقتي به آخر کلاس يه نگاهي کرد ديد اين پسره که خودشو سعيد معرفي کرده بود دستش رو زده بود زير چونه اش و همينطوري خيره شده به اون .. عجب پيله اي بود اين پسره . هرچي کم محلي مي کرد بهش اصلا'' انگار نه انگار . حتي اينطور به نظر ميرسيد که مصمم تر مي شه . آخه از همون روزي که از غزاله جزوه خواسته بود غزاله حس کرده بود احتمالا'' خواسته اي غير از جزوه دارد وگرنه بين اين همه دختر و پسر توي اون کلاس که هميشه تو سر و کله هم مي زنن و با هم پيک نيک و اردو مي رن اين پسره صاف گير داده بود به غزاله که زياد با کسي حرف نمي زد. شايد سعيد فکر کرده بود که چون اون دختر ساکتيه پس ساده هم هست و لابد نمي تونه با کسي ارتباط برقرار کنه ... چقدر ساده لوح بود سعيد که چنين تفکري داشت . آخه غزاله تقريبا تموم اين دوره ها رو چشيده بود اين دوره هايي که اين دختر پسرهاي تازه مختلط شده مي خواستند تجربه اش کنن . و براش واقعا'' سطحي به نظر مي رسيد که بخواد عاشق يکی از اين پسرهايي که خودشونو مي کشن تا يه شماره تلفن به اون بدن بشه .. واقعا'' خنده دار بود و مسخره . غزاله از عشوه کردن دختر هاي همکلاسيش متنفر بود وقتي مي ديد که چه جوري جلوي اين پسرها عشوگري مي کنن ، ابرو بالا مي ندازن و پشت چشم نازک مي کنن از دختر بودن خودش بدش مي اومد. همه به فکر خوشگذروني و طي کردن اين دو سه روزه بودن. اما اون دلش يه پسر قوی ميخواست کسی که بتونه اون رو وادار به اطاعت از خودش بکنه . نه کسي که مدام جلوش دولا و راست بشه و قربون صدقه اش بره . يه کسي که از دوست شدن باهاش فکرش بازتربشه و چيزهاي جديد رو بفهمه نه اينکه جديدترين روشهاي نامه نگاري دختر و پسر رو ازش ياد بگيره. اين موقعيتي که توش بود رو دوست داشت . موقعيتي که واقعا'' احتياج به پسري نداشت . بنابراين مي تونست سر فرصت تصميم بگيرد . در حقيقت اون بود که پسرها را انتخاب مي کرد نه پسرها اون رو. از طرفی فکر می کرد که اين يه غريزه اس يعنی اينکه يه جنس مخالفی اون رو در تسلط خودش داشته باشه . اون رو زندانی نکنه ها و يه جوری هميشه هواش رو داشته باشه. يهو ناديا يه تنه بهش زد و گفت : حواست کجاست دختر . ببين آقا سعيد چه سوالی ازت می پرسن؟ غزاله به خودش اومد . و گفت معذرت می خوام من حواسم نبود ، ميشه سوالتون رو دوباره بپرسيد؟ و سعيد دوباره سوال کرد ببخشيد خانم رياحی ميشه جزوه کلاس ساعت قبل رو به من بدين تا من جزوه ام رو کامل کنم آخه می دونيد من نمی تونم تند تند بنويسم و برای همين .... غزاله ديگه چيزی نمی شنيد فقط به سادگی بعضی ها فکر می کرد....


سه شنبه دوازدهم آذر ماه  پخش ماشين روشن بود خواننده مي خوند: گل گلدون من شکسته در باد ، تو بيا تا دلم نکرده فرياد ، گل شببو ديگه شب بو نمي ده ، کي گل شب بو رو از شاخه چيده ؟ اتوبان امروز خيلي خلوت بود . بهنام کلي خسته شده بود امروز از صبح سر کلاس بود . راستي ساعت چند بود؟ بهنام نگاهي به ساعتش کرد . ساعت از 2 هم بعدازظهر گذشته بود . احساس خستگي در بهنام بيشتر شد. خيلي وقتها که اين راه رو با دوستاش مي اومد ، زياد طولاني به نظر نمي رسيد اما حالا که تنها بود انگار صد کيلومتره ... ياد افشين افتاد که سر کلاس يه تيکه به خانم سبحاني انداخته بود و خنده اش گرفت . آخه الان دو ترم بود اونو افشين تو نخ اين خانم سبحاني بودند. از بسکه اين خانم سبحاني به اين دو تا کم محلي مي کرد اين دو تا واسه شون عقده شده بود تا هر جوري هست دق و دلشون رو سرش خالي کنند . مي دونيد خانم سبحاني دو سه مرتبه جلو بچه ها جواب افشين و اون رو نداده بود براي همين هم اونا احساس مي کردند دارن سبک ميشن .... بهنام توي همين افکار بود که ناگهان يه اتومبيل با سرعت از بغلش رد شد . بهنام نگاهي به صفحه کيلومتر شمار کرد. عدد صد و بيست رو نشون مي داد . سرعت بالائي بود اما نه براي بهنام ، او با اين اتومبيل سرعت صد و شصت کيلومتر را هم ديده بود. حالا اينکه يه ماشينی با اين سرعت از اون جلو بزنه يه خورده اون رو اذيت می کرد . برای همين نوار رو عوض کرد و آلبوم سال دو هزار Modern Talking رو توی پخش گذاشت و يه خورده پاشو روی گاز فشار داد و کمربند ايمنی خودش رو هم بست. به ياد سه چهار سال پيش افتاد که با آهنگهای Modern Talking حسابی تند می رفت . اون موقع ها دليل تند رفتن خودشو نمی دونست . فقط تند می رفت . تند و تندتر ... اما حالا برای اينکه حس می کرد سرعت به اون يه احساس قدرت می دهد تند می رفت. چيزی که جالب بود اين بود که هنگامی که به  اون ماشين جلوئی رسيد . انگار يکی شبيه خودش توی ماشين جلوئی نشسته بود . برای همين تندتر رفت تا اون شخص رو ببينه . اما ماشين جلوئی هم سرعتش رو زياد کرد . کم کم داشبورد ماشين توی سرعت صد و چهل کيلومتر در ساعت شروع به لرزيدن کرد . و اون می دونست که اين لرزش ناشی از سرعت غير مجاز است . بوق اخطار ماشين هم به صدا در اومد . اما بهنام صدای آهنگ رو زيادتر کرد تا اون صدا رو نشنود . بازهم به اون ماشين نمی رسيد. بعضی موقعها به اينجاها که می رسيد بی خيال می شد و از خير کورس گذاشتن می گذشت. اما اين بار انگار يکی بهش می گفت بايد به اون برسی و يه مطلب مهم رو بفهمی و اون اينکه شخص راننده چه جور آدميه ؟ سرعت ماشين به صد و شصت رسيد . می دونست که اين سرعت برای اين ماشين خيلی زياده اما ... از هم گاز داد. سر يک پيچ تند در حالی که فاصله زيادی از اون ماشين نداشت ناگهان ماشپن جلوئی يهو غيبش زد . انگار اصلا توی جاده نبوده و فکرش رو بکنيد وقتی توی پيچ با سرعت صد وشصت تا آب جاری شده وسط اتوبان رو ديد چه حالی بهش دست داد. ناگهان همه دوست و آشناها ، خانم سبحانی ، حتی رئيس دانشکده رو با اينکه دل خوشی ازش نداشت به ياد آورد. به ياد ريحانه که سال پيش به خاطر کم محليهای اون از دستش ناراحت شده بود افتاد و اينکه از اون تاريخ ديگه اون رو نديده بود و اينکه اگه امکانش باشه حتما به اون تلفن می زنه ... همه اينها مثل برق به ذهنش می اومد و مثل باد رد می شد. ناگهان صدای يک آمبولانس را شنيد و صدای مردمی رو که دورش جمع شده بودند ..... -اگه کمربند ايمنی نبسته بود حتما در جا می مرد.-بابا خدا خيلی رحمش کرد.-يه چند تا پيرزن هم می گفتند الهی ذليل بشه که اصلا فکر پدر و مادرش نيست. وقتی دوباره چشمش رو باز کرد روی تخت بيمارستان بود دو روز از اون ماجرا گذشته بود و هنوز  نمی دونست اون راننده کی بود . اون به گلهای نرگس که کنار تختش گذاشته بودند نگاه می کرد و يهو يادش اومد که فقط ريحانه می دونست که اون عاشق گل نرگسه.


دوشنبه يازدهم آذر ماه آرش يقه باروني مشکي رنگشو کشيد بالا .آخه بارون شديد تر شده بود . از صبح داشت بارون مي باريد .حالا ديگه ساعت 9 شب شده بود . اون دم دکه روزنامه فروشي ايستاد .روزنامه فروش باهاش آشنا بود . فوري يه پاکت سيگار دانهيل به همراه يه روزنامه امروز رو بهش داد و يه هزار تومني از آرش گرفت و يه دويست تومني به آرش پس داد . آرش کبريت رو از روي پيشخون برداشت و يه نخ سيگار روشن کرد. روزنامه رو زير بغلش زد و راه افتاد . تا خونه راهي نبود . تازه زير اين بارون راه رفتن و سيگار کشيدن خيلي بهش حال مي داد . توي عالم خودش بود که يهو يه دختر رو ديد که زير بارون خيس شده بود . دختر حدود بيست و سه يا چهار سال سن داشت . مضطرب بود . دختر به طرف آرش اومد و دستش رو براي دست دادن جلو آورد. آرش نگاهي به پشت سر دختر کرد و چند تا جوون رو ديد که دارند مي خندند . انگار داشتند به اين دختر متلک مي گفتند . آرش فوري قضيه آشنائي مصلحتي رو فهميد و اون هم دستش رو جلو اورد و جوري وانمود کرد که با اون آشناست . آخه پسرها چهار ، پنج نفري بودند . نمي شد با همشون درگير شد . دونفري شروع کردند به راه رفتن . ديگه صداي خنده پسرها نمي اومد . از اونها دور شده بودند . دختر خودشو معرفي کرد: من ياسمن هستم و از اينکه منو از دست اون پسرهاي بيشعور نجات داديد ازتون متشکرم . آرش نگاهي به دختر کرد . شيطنت از چشمهاي ياسمن مي باريد . زيبا بود اونقدر که آرش چند دقيقه ای بدون آنکه بفهمه ، محو تماشای زيبائی دختر شده بود. ناگهان به خودش اومد . لبخند تلخي زد . و سرش رو پائين انداخت و يه پک سنگين به سيگارش زد . از شدت بارون کم شده بود اما هنوز نم نم مي باريد . دختر شروع کرد به حرف زدن . آره دوره و زمونه بدي شده ديگه يه دختر ساعت نه شب امنيت نداره . نمي تونه تنهائي بياد بيرون . گشت و کميته هم فقط به دختر و پسر هائي که با هم تو خيابون راه مي رند گير مي ده و انگار اصلا'' کاري به افراد مزاحم ندارند. مي دونيد اومده بودم قرصهاي پدرم رو از داروخونه بگيرم . خونه ما زياد از اينجا دور نيست . آرش زياد به حرفهاي ياسمن توجهي نمي کرد . انگار قبلا'' هم از اين چيزها شنيده بود و فکر مي کرد ياسمن هم يکي از همون دخترهاست که ابتدا خودشونو به يه اسم ديگه معرفي مي کنند و حالا هم داره يه سري حرفهائي مي زنه که مثلا'' خليي محترمانه تشکر کنه و بره دنبال کارش . البته آرش هيچ انتظاري از ياسمن نداشت. اون کار خاصي انجام نداده بود . داشتند به انتهای خيابون می رسيدند . بارون هنوز نم نم می باريد و اونها بايد اينجا از هم جدا می شدند . آرش دلش می خواست حرفی بزنه . اما حرفشو قورت داد و ياسمن اين قورت دادن رو حس کرد . و در دلش رفتار اين پسر بلند قد مشکی پوش رو ستايش کرد . آرش به اين فکر فرو رفت که ارزش بعضی از کارهای خوبش رو با يه خواسته خراب نکنه . شايد ارزش بعضی از چيزا به نگفتنش باشه . در همين موقع آرش به حرف اومد و گفت منزل ما از اين طرفه . اما اگه بخواهيد تا در خونه تون همراهيتون می کنم . ياسمن اين رو از خدا می خواست اما پيش خودش گفت حالا که اون حرفشو نگفت پس .... رو کرد به آرش و گفت خيلی متشکرم بقيه راه رو خودم به تنهائی می رم. و دومرتبه تشکری کرد و رفت و آرش آنقدر سر کوچه ايستاد تا سايه های آن دختر زيبارو در پشت کوچه ها گم شد...


يکشنبه دهم آذر ماه  امروز و امشب همش بارون باريد وقتی بارون می باره ، هوا رو صاف و تميز می کنه ، شماها چيزی سراغ داريد که روح آدمها رو پاک و تميز کنه ؟؟!!


شنبه نهم آذر ماه  هوا تاريک شده بود . همه عجله داشتن تا زودتر برسند خونه . اما انگار توي اين شهر يک نفر هم خبر نداشت امشب موسي هشت ساله ميشود . امشب هنوز کلي آدامس داشت که بايد تا ساعت 5و10 بفروشه . اگه امشب هم اين آدامس ها تموم نمي شد يه کتک حسابي از خسروخان مي خورد . با اين فکر تلاشش چند برابر شد ، به همه ماشينها سرک مي کشيد و کلي عجز و ناله ميکرد. اما بازم سه چهار تا بيشتر نفروخت ولي با اين حال هنوز بيست آدامس ديگه باقي مونده بود. تا نيم ساعت ديگه خسروخان مي اومد و اونو سوار وانتش مي کرد و با خودش مي برد. موسي پيش خودش از خدا خواست يه کاري کنه که امشب کتک نخوره . اقلا'' امشب که شب تولدشه!! پول آدامسها همش پونصد تومن ميشد اما واسه موسي خيلي بود. موسي توي همين فکر ها بود که يهو چهار تا ماشين خارجي مدل بالا که انگار با هم مسابقه هم داشتند رسيدند پشت چراغ. شونزده هفده تا دختر و پسر جوون خوشتيپ همه با همديگه مي گفتند و مي خنديدن و صداي خندهاشون از شيشه هاي بالا کشيده شده بگوش موسي مي رسيد. موسي مهو تماشا بود که يهو ساناز شيشه رو کشيد پايين و گفت : پسر بيا اينجا ببينم اما موسي غرق تماشاي خوشگلي ساناز بود . ساناز اين بار بلندتر موسي رو صدا زد. موسي بخودش اومد و گفت : بله؟!! ساناز ازش پُرسيد : چند سالته ؟ موسي با افتخار جواب داد : هشت سال. يهو همه توي ماشين زدند زير خنده . آخه ساناز شرط رو باخته بود . شرطشون اين بود که اگه اين پسر هشت سالش باشه ساناز همه رو دعوت کنه رستوران ايتاليائيها. ساناز رو کرد به موسي و گفت :اصلا'' تو چرا شش سالت نيست؟؟!! بازم همه خنديدن . ساناز دست کرد تو کيفش و گفت :همش چنده ؟ موسي گفت : پونصد تومن. و ساناز از کيفش يه پونصد تومني درآورد و داد به موسي و آدامسها رو ازش گرفت. ساناز شيشه رو کشيد بالا و اشکان پاشو تا ته گذاشت روی گاز ماشين بقيه هم همينطور . ماشينها با صدای وحشتناکی به راه افتادند . موسی يه نگاه به پونصد تومنی کرد يه نگاه به آسمون . اون طرف چهارراه حدود بيست تا آدامس از شيشه يه ماشين مدل بالا پرت شد بيرون . شب ساعت 12 توی يکی از باغهای بيرون شهر شونزده هفده تا دختر و پسر زير يه آتيش بزرگ با آهنگ نسترن در حال رقصيدن هستند . همه می خندند .آخه تولد اشکان امشبه . اون امشب بيست ساله می شه . اون ماشين مدل بالا هم کادوی تولد اونه که بابا و مامانش به اون دادن . اون امشب خوشحاله . موسی هم....


 

جمعه هشتم آذر ماه      ديشب ساعت 9 رفتم بيرون يه سری به محمد بزنم .آخرين شب احيا بود. خيابان ها دو دسته بودند  يه دسته اين طرف رودخونه يعنی طرف خيابون مير و نظر و يه دسته هم اون ور رودخونه که ميشه انقلاب و شهدا . طرف مير و نظر يه عده پسر جوون دم پاساژ جشنواره و مجتمع مريم واستادن به خيال اينکه امشب ديگه گشت نيست و راحت می تونن يکی دو ساعت يه پاتوق داشته پاشن . اون ور شهر دم انقلاب مردم اکثرا با مفاتيح يا قرآن واستادن منتظر ماشين تا به يه مسجد و حسينيه برسن . اين طرف شهر دخترها با آرايش غليظ توی ماشينهاشون نشستن و بخاريش رو روشن کردن و احتمالا يه آهنگ از Pink Floyd گوش می دن . اون طرف شهر آقاهه زن و بچه اش رو با يه سری از فاميل عقب وانت سوار کرده و همه از سرما رفتن زير يه پتو.اين طرف شهر دم يه اسنک فروشی کلی پسر و دختر مثل شبهای قبل منتظرن تا نوبتشون بشه و جند تا اسنک بخورن که تا يه موتور هوندا که دو تا جوون ريشی سوارشن از کنارشون رد ميشه سعی ميکن خودشونو يه جوری مخفی کنن که مبادا بهشون تذکر بدن و ببرنشون سيدعليخان . اون طرف شهر دم در يه مسجد همه دنبال يه جای پارک برای ماشينشون ميگردن و اکثر مغازه ها هم از سر شب تعطيل کردن تا به مراسم امشب برسن. يه عده اين ور توی مسجد اعظم حسين آباد يه عده اون ور توی مسجد حکيم . هر کدوم دنبال مقاصد سياسی خودشون . سکانس آخر...   يه نفر توی خونه نشسته و مفاتيح رو باز ميکنه شروع ميکنه به خوندن «الهی لا تودبنی بعقوبتک و لا تمکربی فی حيلتک ....»


پنج شنبه هفتم آذر ماه    می گن آقاجری درخواست تجديد نظر نکرده . نمی دونم ؟ آخه تو اين دوره زمونه کسی پيدا می شه از مرگ نترسه و صاف صاف بياد بگه منو اعدام کنيد !! از اون طرف رهبر گفته حکمش بايد تجديد نظر بشه . به نظر يه عده اگه آقاجری رو اعدام کنن توی مملکت يه غوغای ديگه راه می افته مثل اون سال 18 تير که دانشجوها رو زدند . اما يه عده ديگه می گن قوه قضائيه جرات نداره اون رو اعدام کنه بخاطر همين مسائل.. نمی دونم والله يه عده دلشون می خواد اين بابا رو اعدام کنن مملکت شلوغ بشه . يه عده هم می گن بيچاره گناه داره و بايد حکم تجديد نظر بده تا اعدامش نکنن . ما که سياست چيزی نفهميديم . راست می گن پدر و مادر نداره ! [سياست رو می گم ..] در ضمن مجله چلچراغ را بخونيد مطالبش خيلی جالبه من که خيلی دوسش دارم حتی از وبلاگ نويسی هم بيشتر ... يه چيز ديگه اينکه هودر جوابمو داد فقط يه جورائی سخته من داشتم کم کم کار کردن با FrontPage رو ياد می گرفتم حالا حسين خان درخشان توصيه کرد برای کار با فلش از Macromedia Dreamweaver استفاده کنم . { به کسی چيزی نگين ها من اصلا با اين نرم افزار تا حالا کار نکردم} 


سه شنبه پنجم آذر ماه   راستی بالاخره مهدی عبد مردونگی کرد و اين شعر کوچه رو برام فرستاد حالا يه کم خرمالو هم می خوام تا .. بعد با بچه ها بشينيم و يه فايل فلش توپ برا اين شعر درست کنيم يه چيز غم انگيزناک هم اينکه فايل فلش جواب نداد ! حالا بايد دوباره نامه نگاری و خواهش و تمنا و ايميل زدن رو شروع کنم . تا يکی از اينها يه جواب بهم بده. البته نااميد نيستم شايد اپن بار به هودر ايميل بزنم البته بعيد می دونم خدای وبلاگ در ايران جوابم رو بده اما بهر حال بايد کاری کرد ... راستی انگار يه مشکلی توی سايت پرشين بلاگ بوجود اومده نمی شه به هيچيک از وبلاگهاش و خود سايت مراجعه کرد يه پيغام مسخره هم گذاشتن اولش اگه اينطوری بشه توی 2 ماه گذشته اين دومين بار که اين اتفاق می افته ماه پيش هم سرويس شون قطع شد . و همه وبلاگ نويساش بی خانمان شدند. يه چيز ديگه هم اينکه توی اين جا نوشتن خيلی راحتتر از توی وبلاگه ...


دوشنبه چهارم آذر ماه    اونقدر ايميل زدم اين ور و اونور تا آخر سر محمد رضا خان فرخی ، يکی از بچه های مجله الکترونيکی کاپوچينو (که مسوول صفحه اينترنتش هم هست ) جوابم رو داد. دستش درد نکنه واقعا'' . حالا اين هم يه تسته وگرنه چند روز ديگه يه طرح از مهدی کف ميزارم اين تو تا همتون حال کنيد . مهدی عبد هم که کلاس ميذاره واسه ما و طرحاشو به ما نميده بذاريم اين تو . يه چيز ديگه اينکه چند روزی بود ويندوزم ايراد پيدا کرده بود تا بالاخره ديشب عوضش کردم . يه نکته جالب هم اينکه امروز دربه در دنبال FrontPage بودم آخه سی دی خودم خش داشت و اجرا نمی شد . خلاصه من هم بدون FrontPage کاری نمی تونستم بکنم ....احسان بدون FrontPage هم يعنی پ...م. 


يکشنبه سوم آذر ماه  سلام ، مطلب سارا رو در وبلاگش در مورد نيلو مبرز خونديد ؟ اگه نخونديد خب برين بخونيد بعد ادامه مطلب.... اعصابم خورد شد .آخه يکی نيست بگه :دختر اينجا که تهرون يا شمال نيست که اينجوری قرار می ذارين . بابا ناامنه .. بهر حال کاريه که شده من هم که نمی تونم اونارو موعظه کنم خودشون بهتر می دونن ... يه نتيجه اخلاقی در اين مورد : اينکه اگه می خواين با يه پسر توی اصفهان قرار بذارين حداقل با همديگه از چهارراه نظر رد نشيد !!!


جمعه اول آذر ماه  آقايون طراح ، مسابقه طراحی لوگو رو از دست ندهيد .«ادامه مطلب رو حتما'' بخونين ...»


يه چيزی رو می دونين ؟! چند روزه دلم بدجوری هوس شعر کوچهِ فريدون مشيری رو کرده ، چيزی ازش يادتون هست :    بی تو ، مهتاب شبی ، باز از آن کوچه گذشتم .... دوست دارم اگه کسی حوصله داره اين شعر رو برام بفرسته البته تايپ شده بی زحمت !!! در ضمن اگه کسی سی دی ماه و پلنگ «کورش يغمائی» يا سی دی بيژن بيژنی ، که شعر کوچه توش هست رو يه من بده کلی دعاش می کنم ....


خيلی خوشحال شدم وقتی وبلاگ سارا رو ديدم. خودش خواسته بود و خودش هم همه کارش رو کرد خدا وکيلی هم قشنگ بود . حالا بمان به ما گفته بود از رنگ ياسی خوشش می آيد . اما بهر حال جالب بود فقط يه مشکل وجود داره که ماها چون زبان انگليسی بلد نيستيم چيزی ازش نمی فهميم مگر به زور لغتنامه و اين حرفها ..برای همين هم فقط می تونيم بگيم ظاهرش گه خيلی قشنگ بود.....انشاا.. که هميشه موفق باشه ..


چند وقتی بود نمی نوشتم . واسه خودم يه دليلهائی داشتم . اما حالا که دارم می نويسم بازم برا خودم دليل دارم . فقط يه چيزی هست توی اين صفحه ديگه هر روز نمی نويسم  فقط هر وقت يه مطلبی به ذهنم رسيد يا يه اتفاق جالب افتاد    می نويسم . تو اين چند وقته وقتی به بخش تعداد بازديد کننده های بلاگ قبلی نگاه می کنم می بينم که گاهی اوقات يه چند نفری می رن و يه نگاهی بهش می اندازند . اما اين دفعه ديگه مهم نيست که سايت خواننده داشته باشه يا نه . ديگه فقط نوشتن مهمه...